تبليغاتX
حـــــــــــــــــدیــــــــــث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........

 

4 مرداد تفلد آیدا جونمه ...........

 

آیدا ی عزیزم تولد قشنگت مبارک

 

خدا کنه که به همه ی آرزوهای خوشگلت برسی

 

دوست دارم اندازه ی.......

 

ببخشیدا دوست داشتن من اندازه نداره

 

تولدت مبارک

 

بانوي مردادي داغ

 

اي دل سپرده به غزل ، قشنگ ترين لاله ي باغ

 

تابستون ِ ترانه هام ، بانوي مردادي داغ

 

تو ماهِ نازِ آسمون ، تو بي قراري شبي

 

اون بوسه اي که بي هوا ، پرمي گيره روي لبي

 

دوست دارم ترانه چشم ، دوست دارم ترانه لب

 

دوست دارم غزل نگاه ، قسم به روز ، قسم به شب

 

وقتي نگام که مي کني  ، با اون نگاهِ مبهمت

 

تفسير آسمون مي شي ، بي اختيار مي بوسمت

 

رنگين کمون تو آسمون ، دل اما بي قرارته

 

وسعت آبيه غزل ، ترانه آينه دارته

 

يه ثانيه ندارمت ، دلتنگيه يه ساعته

 

با تو من آروم مي گيرم ، با تو خيالم راحته

 

نيازِ دم به دم تويي ، به هر زبون تو رُ مي خوام

 

داري به چي فکر مي کني  ؟  قشنگ ترين دقيقه هام

 

من از تو دل نمي کنم  ،  هميشگي ترين بهار

 

شبنمِ خاطراتِ من  ، دوست دارم هزار هزار

 

شایا تجلی

 

 

 

 

مهمونای عزیز لطف کردین  قدم رنجه کردن و تشریف آوردین

 

زحمت بکشن به وبلاگ خودش هم تشریف ببرین

 

من از تو می مردم

 

 

مرسی از همه که اومدن

 

آهان ....یه چیزی یادم رفت

 

مرداد ماه تولد زیاد داریم

 

تولد آنیتا جون .....8 مرداد

 

تولد شایان جون(پیشی) .....8 مرداد

 

تولد محمد رضا جون ....7 مرداد

 

 

تولد همه ی مردادی ها مبارک

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

 

 

آب را گل بکنيم

 

آه سهراب ببخش

 

بين دنياي من و هستي تو

 

بين مشروب من و مستي تو

 

صد هزاران قدم و پاره قدم فاصله است

 

تو و يک رخت سپيد همه احساس و اميد

 

من و يک جامه و يک روي سياه و کنون موي سپيد

 

تو پر از عشق و هياهو و صفا

 

من گرفتار سکوت

 

تو و دنياي قشنگ و زيبا

 

من اسير برهوت

 

ده بالايي دوران قشنگت سهراب

 

آب را روشن و زيبا ديدند

 

و بر ان رود روان همچو دلهاي قشنگ خودشان

 

روشني بخشيدند

 

ده بالايي ما سهرابا ده نامردي و نيرنگ و رياست

 

وز دل هر مردش بوي سنگين تعفن به هواست

 

آب را گل بکنيم

 

سهم من از کفتر تو

 

 فضله اي پست چو نامردان است

 

و من ِ مانده به آن نان فرورفته در آب

 

از تن خسته و درويش تو محتاج ترم

 

و چو کوزه بدان دست لطيف

 

پر از ان آب سفالين گردد

 

تشنه اي را زندگي مي بخشد

 

و من از هر چه حيات است تنفر دارم

 

و کنون سهرابا اگر از بهر من در حسرت و در صدد نفريني

 

نفرين کن من به نفرين عزيزان همه عادت دارم

 

ولي اين بار عزيز اين صداي سخن يک مرد است

 

هر کجا رودي و آبي ديدم

 

من از امروز از اين لحظه و دم

 

به خدا قسم که گل خواهم کرد

 

آب را گل بکنيم

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  شنبه 29 تیر1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

دلم مثل دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دو تا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق


شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

عزای عشق غصه اش جنس کوهه

دل ویرون من از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه های بی کسی برد

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق


دویدیم و دویدیم و دویدیم

به شبهای پر از قصه رسیدیم

گره زد سرنوشتامونو تقدیر

ولی ما عاقبت از هم بریدیم

شقایق جای تو دشت خدا بود

نه تو گلدون نه توی قصه ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

که سالار تمومه عاشقایی

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  شنبه 15 تیر1387ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

دردهاي من

 

جامه نيستند

 

تا زتن درآورم

 

چامه و چکامه نيستند

 

تا به رشته ي سخن در آورم

 

نعره نيستند

 

تا زناي جان برآورم

 

دردهاي من نگفتني

 

دردهاي من نهفتني است

 

دردهاي من

 

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

 

درد مردم زمانه است

 

مردمي که چين پوستينشان

 

مردمي که رنگ روي آستينشان

 

مردمي که نامهايشان

 

جلد کهنه ي شناسنامه هايشان

 

درد مي کند

 

من ولي تمام استخوان بودنم

 

لحظه هاي ساده ي سرودنم

 

درد مي کند

 

انحناي روح من

 

شانه هاي خسته ي غرور من

 

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است

 

کتف گريه هاي بي بهانه ام

 

بازوان حس شاعرانه ام

 

زخم خورده است

 

دردهاي آشنا

 

دردهاي بومي غريب

 

دردهاي خانگي دردهاي کهنه ي لجوج

 

اولين قلم

 

حرف حرف درد را

 

در دلم نوشته است

 

دست سرنوشت

 

خون درد را

 

با گلم سرشته است

 

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟

 

درد رنگ و بوي غنچه ي دل است

 

پس چگونه من

 

رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟

 

شعر تازه ي مرا

 

درد گفته است

 

درد هم شنفته است

 

پس در اين ميانه من

 

از چه حرف مي زنم؟

 

درد حرف نيست

 

درد نام ديگر من است

 

من چگونه خويش را صدا کنم؟

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 14 تیر1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

شکست عهد من و

 

گفت هر چه بود گذشت

 

به گریه گفتمش :آری

 

ولی چه زود گذشت

 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

 

بهار رفت و تو رفتی و

 

هر چه بود گذشت ....

 

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط حدیث