تبليغاتX
حدیث راز




























حدیث راز

دل من یه روز به دریا زد و رفت........


این روزا سرم به شدت شلوغه...پایان نامه...کارای مکه...اوضاع خونه...

وای سرم خیلی شلوغه...فک کن پنجشنبه دارم میرم تهران کنکور بدم بعد جمعه دارم میرم مکه!!!

خدایا خیلی به کمکت احتیاج دارم....خیلی...خیلی

خوبی،بدی...هر چی دیدین ازم حلال کنین....نمیخوام  کسی ازم دلخور باشه...

کم نیس که...دارم حاجیه خانم میشم....

به قول آجی:برام دعا کنید...محتاجم به دعا

خدایا کمکم کن....لطفا


نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط حدیث|


حس عجیبیه...شاید بشه گفت یه هیجان عجیب.شبیه اون وقتی که داشتم میرفتم سوریه

ولی این بار حسم خیلی شدیدتره...این چن وقته تو دانشگاه هر کی میبینتم ازم میپرسه:

حدیث وقتی اومدی چادری میشی؟منم بهش میگم حالا بذار برم برگردم شاید مُِِردم...

آخه ایم چه سوالایی که ار آدم میپرسن!!!!

خیلی خیلی کار دارم...واسه امتحانام خیلی میترسم:((

کارای پایان نامه و غُِرغُرای دکتر بلند...کارای مکه...قسط دادن و این ور اون ور رفتن و...همه چی

به گردن منه:((

خدا خودش به دادم برسه:( خدایااااااا...کمک میخوام

وضعیت بدتر التماس دعاهایی که رو دوشمه...خیلی سنگینه...میترسم یادم بره

خدایا منو شرمنده نکن....امیدوارم بتونم از پسش بر بیام

به قول دوست موز مارمان که هر چن وقت یه بار حرفای خوبی میزنه:

این 12 روز برو و فقط واسه خودت باش...وقتی به حرفش فک میکنم میبینم بد نگفته

12 روز فقط خودم...چه حالی میده


پ.ن1:خدایا خودت کمکم کن...لطفا خدا

پ.ن2:راستی یادم رفت بگم..امروز هوا فوق العاده ست...باد شدید با یه عالمه عطر گل

بهار نارنج...یاس...رز...وای خیلی عالیه هوا

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط حدیث|

فیسبوک مشخصه ی اصلی
نسلی است
که روز به روز تنها تر می شود


نسلی که بيش از هر چيز در جستجوي
............ارتباط است و
بيش از هميشه ناتوان از برقراری آن

نسلی که پشت کامپيوتر بيدار می شود
با صفحه مانيتور زندگی می کند

برايش گرفتن دست يک دوست و
حس کردن گرمای آن دست مفهوم ندارد

نسلی که بر روی دوستانش کليک ميکند,,,


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط حدیث|


امروز نهم بود....فک کنم:(((


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط حدیث|


عزیز همیشه و هنوز من

وقتی که نیستی،دلم هزار راه میرود

هرشب

برتک تک این هزار راه

فانوس میگذارم

تا گم نکنی ردپای " دلم " را ...

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط حدیث|

امروز روز خوبی بود...کم بود اما خوب بود...از 24 ساعتش فقط 4 ساعتش و فهمیدم:(

از اون 4 ساعت هم فقط یه  کوله بار دلتنگی مونده.....حالم خوب نیست...مثه همیشه


پ.ن:چشم جان میسپاریم به شعری از حضرت مولانا:

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتندوسرودند تو آنی

خود تو جان جهانی

گرنهانی وعیانی

تو همانی که همه عمربه دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

توخود اسرار نهانی


(حضرت مولانا)


نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط حدیث|


این روزا حرفم همینه....به همه......

چقد خسته ام......


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط حدیث|


خدایا دیگه چیزی نداری؟جان من تعارف نکنا...بده خدا

انتقام هیتلر...شمر...خوارج...ناپلئون بناپارت....صدام...قذافی....جان من تعارف نکن

هنوز وقت هست....من 23 سالمه...


پ.ن:خدایا دیگه کم کم داره اون روی سگم بالا میاد...بس کن...جان عزیزت بس کن


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط حدیث|


روازی سختیه...خیلی خسته ام....یه باغ گیلاس میخوام که درختاش پره گیلاس باشه

(رژیمی هم باشن ها)یه صندلی مادربزرگی باشه...منم باشم با یه باد ملایم و مهربون

آرش هم باشه خیلی خوب میشه.....یه رودخونه هم باشه....گل هم داشته باشه

پاستیل که نمیشه نباشه.....دارم فک میکنم دیگه چی دوس دارم.....!!!!

فک کنم از تمام روزایی که رو تخت لم میدادم و تخیلاتم و هندل میزدم که راه بیوفته

اون لامصب هم راه میوفتاد دیگه نمیشد جلوشو گرفت....همینا مونده

چقد افسرده تر شدم...دلم واسه کرم ریختنام تنگ شدم....دلم کلا خیلی کوچیکتر شده

واسه همین همش تنگه......

واقعا اگه خر ندیدین بگین من عکسمو ایمیل کنم!!!!

میری این ور،این یکی ناراحت میشه...میری اون ور اون یکی...من چی کار کنم؟؟؟!!!!

همچین یه نمور،نه...خیلی بیشتر از یه نمور احساس خستگی میکنم......

اوووووووووووووووووووووووووووف.....خر دیدی؟؟


پ.ن۱:تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری...شکسته قلب من،جانا به عهد خود وفا کن...

پ.ن۲:خدایا ما رو گرفتی؟!!!!

به قول یکی خدایا،یکم از خدای خارجی ها یاد بگیر...

(با عرض پوزش خدا...خودت که میدونی)


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط حدیث|


چه نگاه پاک و قشنگی داشت...اصلا یادم نمیره...اسمش باران بود....چقد معصوم نگام میکرد

نمیتونم فراموشش کنم.....باران من....چقد عاشقم کردی فسقلی....

بازم بارون زده نم نم

دارم عاشق میشم کم کم

بذار دستاتو تو دستام

عزیز هر دم...عزیز هر دم.....


کاش بازم خوابتو ببینم باران من


نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط حدیث|


دارم منفجر میشم.............حالم داره از این وضع بهم میخوره....میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میفهمیدی که مشکلی نداشتم...........نفهم



نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط حدیث|


روزای خوبی نیستن.آجیم دوباره رفت تبریز..تنهایی خیلی بده...نامردی از اون بدتر....

بعضی ها خب؟بعضی ها...تا انزلی میان بعد تا رشت اومدن سخته...بعضی ها........

هنوز دارم حرص میخورم:((((((((((((((((

امروز صبح همچین با حرص میدویدم که نزدیکه بود بیوفتم پایین....اوی یکی و بگو..میگه آروم تر حرف بزنه

اون گوسفند میخواد بره مدرسه...به جهنم که مبخواد بره....بیشعور...

این یکی و بگو...میگه به زور بشینین تو ماشین...جا میشینااااا....خب یهو بگو پاشید برید دیگه...

حساس شدم عجــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــب....حال و اوضاع شدیدا خراااااااااب

با این وضع چه جوری میخوام برم مکه؟؟؟؟ خدایی اعمالش خیلی سخته:(

انشاالله به خیری و خوشی بگذره(ا ه و)چه حاج خانومانه ای گفتم

دانشگاه شروع شد....خدایا بازم من اومدم....شرمنده ها...من که جز تو کسی و ندارم:(


پ.ن:یکی میگفت مردا مثه آدامسن...اگه سفت باشت دندون و اذیت میکنن..

اگه هم شل و وا رفته باشن،میچسبن.....فک کن...آدامس:)


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط حدیث|


روزا همینجوری داره میگذره...حال و حوصله ندارم

حتی حوصله ی پست گذاشتن هم ندارم...چرا؟؟؟

چن روز پیش فک و فامیل اینجا بودن...خوش گدشت...زدیم و رقصیدیم


دلم تنگه.....ناجور....................


بعدا نوشت1:به قول محسن چاووشی،

هر روز پاییزه،هر هفته پاییزه،هر ماه پاییزه،هر سال پاییزه...

بعدا نوشت2:اوضاعم داره لحظه به لحظه بدتر میشه

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط حدیث|


سال نو مبارک.....

دوست آبی من سال نو تو هم مبارک.


بعدا نوشت:

کسایی که پشت سر هم یه فیلم و دو بار تماشا میکنن

به نظر آدمای عجیبی میان

اما این احساسیه که نمیشه به همه توضیحش داد

وقتی هنوز شخصیتهای یه فیلم زنده ان و دارن نفس میکشن

میتونی روی پرده به چشماشون خیره بشی

میتونی باهاشون حرف بزنی

میتونی سرنوشتشون و تغییر بدی

اینطوری میتونی واقعیتو به شکل خواب و رویا بازسازی کنی

 میتونی توی صندلی سینما فرو بری

لحظه ای که چراغها خاموش میشن معجزه اتفاق میوفته

درست تو لحظه ای که فک میکنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده

مهم فقط اینه که با همه ی توانت بتونی فقط ادامه بدی

همه چی درست از همین جا شروع میشه


اینجا بدون من....دیالوگ آخر...صابر ابر


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط حدیث|

 

یه حس خوبیه وقتی آدم یه جایی دعوت میشه

یه حس خوبیه وقتی اونجا خونه ی خدا باشه

یه حس خوبیه وقتی دارن یاد میدن چه جوری طواف کنی گلوت و بغض فشار بده

یه حس خوبیه وقتی اون اقاهه میگه شما گلچین شدین که برین زیارت خونه ی خدا

یه حس خوبیه وقتی اقاهه میگه اونایی که اولین بارشونه اگه از خدا چیزی بخوان بهشون میده

همش حس خوبه....واقعا خوب.............خدایا این حس خوب و نصیب همه کن

خدا خیلی دوستت دارم...سال نو داره لحظه به لحظه نزدیکتر میشه...

امسال سال بدی نبود ولی خب....

پارسال امروز عروسی بودیم...خیلی خوش گذشته بود بهم

آجی خانومم اینجاست و من خوشحالم...تازشم عیدی واسم دی وی دی کلاه قرمزی و خرید

آخجون...دستش درد نکنه....دوستت دارم آجی جونم

قراره بهم بگه حاجی آجی همچینی قند تو دلم آب میشه که اینجوری صدام میکنه

پ.ن:سال نو همه پیشاپیش مبارک

 

 

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط حدیث|


آخرين مطالب
» اگر بار گران بودبم رفتیم...
» یه هفته مونده به حاج خانوم شدنم
» منبع:فیس بوک
» ...
» قشنگه..
» 3 اردیبهشت
» خوابم میاد
» یه مشروب کوفتی هم نداریم مست شیم
» باغ گیلاس
» بازم بارون زده نم نم...

Design By : Pichak