|
دل من یه روز به دریا زد و رفت........
|
توي ژاپن
جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر
ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع
خودش
اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر
ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!
توي اسپانيا
مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن
محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!
توي انگلستان
دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي
توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده
شد ، معشوق مال اون ميشه!
توي فرانسه
خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه! دو تا مرد با همديگه
توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه!
توي استراليا
دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي
کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه
و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با
خيال راحت به مقصودش مي رسه!
توي قفقاز
جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي
هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز
اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه!
توي نروژ
معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده
خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم
ميشه!
توي آفريقا
قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو
که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم
مي گيرن!
توي مکزيک
کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته
ميشه!
ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد
ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!
توي آمريکا
حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون
ازدواج مي کنه!
توي ايران
فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با
همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن
کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي
عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به
در کنه يا افسردگي مي گيره و
این گل رو تقدیم به همه ی دوستای بهتر از گلم
تن تو ظهر تابستون بیادم میاره
رنگ چشمای تو بارون بیادم میاره
وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون بیادم میاره
من نیازم تو هر روز دیدنت
از لبت دوست دارم شنیدن
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای من
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازنم تو رو هر روز دیدنت
از لبت دوست دارم شنیدنت
تو مثه وسوسه ی شکار یه شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یه بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنت
از لبت دوست دارم شنیدن
تو قشنگی مثه شکلهایی که ابرا میسازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن
اگه مردای تو قصه بدونن که ایتجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنت
از لبت دوست دارم شنیدن.


فقط دریا دلش آبی تر از من بود
و من از دریا،دلم دریا
فقط این را ندانستم
چرا گشتم چنین تنهای تنها
به هر آبی شدم آتش
به هر آتش شدم آبی
به هر آبی شدم ماهی
به هر ماهی شدم دامی
به هر نامحرمی ساقی
به هر ساقی می باقی
چرا گشتم چنین عاصی
چرا مهتاب شد سنگ صبورم
چرا بستند پرهای غرورم
چرا آیینه ها را خاک کردند
مرا از رنگ شب سیراب کردند
کسی دیگر نمیکوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهاییم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهاییم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن
همه ی ارزو ها با رفتن تو مردن
حا لا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
حا لا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا اسمون تو تک ستاره ی منی
بخدا ناز دو چشما ت به دنیا نمی دم
حا لا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
حا لا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن
همه ی ارزو ها با رفتن تو مردن
همه ی ارزو ها با رفتن تو مردن
حا لا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
حا لا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
این مثنوی حدیث پریشانی ماست
بشنو که مرگ نامه ی ویرانی تک تک ماست
وقتی که نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار نرمی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای شور و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای قریبت ؛ عزرائیل ؛ رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
به چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
حق با تو بود از غم زندگی شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که دل بریده ام
دنیا مرا به ابتضال نبودن کشیده است
روح مرا به مسند پوچی نشانده است
در این دنیا نقاب شیر به کفتار میزنند
منصور را هر آینه بر دار میزنند
جایی که سهم مرد جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان از محض دیوانگی است
ما میرویم گر چه از الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجری است
ما میرویم مقصدمان قبری بی در و پیکر است
باشد ؛ هر جا رویم بی شک از این دنیا که بهتر است !!!
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ بیابان سگ گله است
دیری است رفته اند امیران این قافله
ما مانده ایم غافل از قانون قافله
شما با خون دل بَرِآفتاب پی باج میروید