|
دل من یه روز به دریا زد و رفت........
|

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه.
چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت .
اگه با اشکی گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه
اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی
بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی
نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خسته م
این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم.........
اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن می گذرم از هر چه دارم
اگه باشی عاشق من.اگه زنجیر به پاهام اگه قفل اگه سنگم
می رسم هر جا که هستی به تو عشق تو سوگند
اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر
دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر...
نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خسته م
این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم.....
اگه با یه قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ی دار
اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه
اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی مهربون یا خود پرستی
هر چه هستی هر که هستی
نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خسته م
این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم
نه فقط عاشقت هستم مرهمی رو قلب خسته م
این تویی که می پرستم تو بتی من بت پرستم

چقدر سخته
تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
وبه جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني
و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي
حس کني هنوزم دوستش داري
چقدر سخته
دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي
که يک بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده
چقدر سخته
تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش
هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي
چقدر سخته
وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه
اما مجبور بشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوستش داري
چقدر سخته
که گل آرزو هاتو تو باغ ديگري ببني
و هزار بار تو خودت بشکني
و اون وقت آروم زير لب بگي:
(( گل من باغچه ي نو مبارک!!))
ميخواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ ميخواست بماند،
ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ ميخواست بنويسد، قلمي نداشت،
ميخواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن ميکرد. ميخواست بگويد،
لبان خشکيدهاش نميگذاشتند. ميخواست بخندد، تبسم در صورتش محو ميشد.
ميخواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، ميخواست دست بزند و شادي کند،
ولي دستانش ياري نميدادند. ميخواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي
هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود. ميخواست آواز سر دهد،
نغمه اش به سکوت مبدل شد. ميخواست پنجره کلبهاش را باز کند و از ديدن
زيباييها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت،
اين کار برايش غير ممکن بود. ميخواست بيپروا همه چيز را تجربه کند
ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. ميخواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره
شده بود بدهد، دستش جلو نميرفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و
عاشقشان است، لبش گشوده نميشد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و
هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي
در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. ميخواست حداقل لبخندي به لب
داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب)
از دنيا گله نميکرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد
"سیب"

هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن
.زيرا يا تورا از پشت مي گيرد
يا به تو پرواز کردن را خواهد اموخت
|
|
دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي
که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او
هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است
(دکتر علي شريعتي)

راز دلتون پایدار
بنویس نامه نویس حرفای خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیس
بنویس نامه نویس
اگه عاشقانه نیس حرفای بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره گریه مو از سر بنویس
بنویس نامه نویس
بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ،پاکی نور و شبنمه
همه دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ،ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیس، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیس ،بنویس
بنویس خسته شدم ،اون قده خسته که نگو
همه دلتنگی ی من که گفتنی نیس ،بنویس
ننویس نه ننویس ،هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون براش نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ،فقط براش راست بنویس
نامه نویس راست بنویس ،نامه نویس
شهیار قنبری
لندن 1977
1356


از آن طرفها صدای گریه ای شنیدم
یک آه نا امیدانه
می شنوم صدای قدم هایی که در حال دور شدن هستند
و بعد می دانم که روحم باید پرواز کند
یک باد سرد در روحم
از سر تا پا شروع به وزیدن می کند
و آنگاه آخرین نفس از لبم فرار می کند
وقت رفتن است و من باید بروم
این درست است ولی خیلی دیر است
می گویند هر روحی یک زمانی دارد
وقتی که باید هسته جسم را ترک کند
و با سرنوشت ابدی خود روبرو شود
به حرفهایی که می زنم توجه کن
چه کسی می داند آیا فردا نیز می تواند روز تو باشد
پایانش یا جهنم یا بهشت است
الآن تصمیم بگیر
به وقت دیگری موکول نکن
آه ای خدای من نمی توانم ببینم
چشمانم کور شده اند، آیا من هنوز من هستم ؟!
یا روحم گمراه شده است
و مجبور به پرداخت یک بهای بی ارزش
غبار افسوس ، همه ما برمیگردیم
ممکن است کسانی خوش باشند و خوشی کنند
در حالیکه دیگران می سوزند
فقط اگر می توانستم آنرا از قبل بدانم
فاصله ی من با مرگ کمتر می شود و نوبت من می شود
و حا لا در حالیکه مرا در زیر کلوخ چمنی
با سابقه ی مائوس کننده ام قرار می دهند
آنا ن گریه میکنند نمی دانند گریه ی من شدید تر است
زیرا آنان به خانه هایشان می روند و این منم که باید
با خدای خود روبرو شوم
به حرفهایی که می زنم توجه کن
چه کسی می داند آیا فردا نیز می تواند روز تو باشد
پایانش یا جهنم یا بهشت است
الآن تصمیم بگیر
به وقت دیگری موکول نکن...........