تبليغاتX
حدیث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........

 

 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه. قسمت

 

 چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت .

 

اگه با اشکی گرمم دل سنگ برام بسوزه

 

اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

 

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

 

 بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی

 

نه فقط عاشقت هستم  مرهمی رو قلب خسته م

 

این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم.........

 

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن می گذرم از هر چه دارم

 

اگه باشی عاشق من.اگه زنجیر به پاهام اگه قفل اگه سنگم

 

می رسم هر جا که هستی به تو عشق تو سوگند

 

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر

 

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر...

 

نه فقط عاشقت هستم  مرهمی رو قلب خسته م

 

این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم.....

 

اگه با یه قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

 

یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ی دار

 

اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه

 

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

 

اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی  مهربون یا خود پرستی

 

هر چه هستی هر که هستی

 

نه فقط عاشقت هستم  مرهمی رو قلب خسته م

 

این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم

 

نه فقط عاشقت هستم  مرهمی رو قلب خسته م

 

این تویی که می پرستم  تو بتی من بت پرستم

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

چقدر سخته

 

 تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد

 

 وبه جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه  داد زل بزني

 

              و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي

 

                        حس کني هنوزم دوستش داري

 

   چقدر سخته

 

 دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

 

                که يک بار زير آوار غرورش

 

                         همه وجودت له شده

 

    چقدر سخته

 

  تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني

 

                             اما وقتي ديديش

 

           هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

 

 چقدر سخته

 

  وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه

 

                  اما مجبور بشي بخندي

 

                           تا نفهمه هنوزم دوستش داري

 

     چقدر سخته

 

   که گل آرزو هاتو تو باغ ديگري ببني

 

                  و هزار بار تو خودت بشکني

 

                            و اون وقت آروم زير لب بگي:

                                                                

 

                      (( گل من باغچه ي نو مبارک!!))

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند،

 

 ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت،

 

مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد،

 

 لبان خشکيده‌اش نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد.

 

مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند،

 

 ولي دستانش ياري نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي

 

هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد،

 

 نغمه اش به سکوت مبدل شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن

 

زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت،

 

اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه کند

 

 ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره

 

شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و

 

عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و

 

هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي

 

در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل لبخندي به لب

 

داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب)

 

از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد

                                           

                                            "سیب"

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن

 

                           .زيرا يا تورا از پشت مي گيرد

 

                     يا به تو پرواز کردن را خواهد اموخت

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي

 

که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او

 

هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است                            

 

                                                                           (دکتر علي شريعتي)

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

        راز دلتون پایدار

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

بنویس نامه نویس حرفای خوب خوب بنویس

 

بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیس

 

بنویس نامه نویس

 

اگه عاشقانه نیس حرفای بهتر بنویس

 

اگه خنده اش می گیره گریه مو از سر بنویس

 

بنویس نامه نویس

 

بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه

 

بنویس پاکی من ،پاکی نور و شبنمه

 

همه دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنویس

 

بنویس قصه زیاده ،ولی کاغذم کمه

 

بنویس خواستن من شمردنی نیس، بنویس

 

بنویس دل که به خاک سپردنی نیس ،بنویس

 

بنویس خسته شدم ،اون قده خسته که نگو

 

همه دلتنگی ی من که گفتنی نیس ،بنویس

 

 ننویس نه ننویس ،هر چی که گفتم ننویس

 

ننویس نه ننویس ،هر چی دلت خواست بنویس

 

ننویس چون براش نامه ها تکراری شده

 

چیزی از من ننویس ،فقط براش راست بنویس

 

نامه نویس راست بنویس ،نامه نویس

 

                                            شهیار قنبری

                                                                                   لندن  1977

                                                                                      1356   

 

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

از آن طرفها صدای گریه ای شنیدم

 

یک آه نا امیدانه  

 

 می شنوم صدای قدم هایی که در حال دور شدن هستند

 

و بعد می دانم که روحم باید پرواز کند

 

یک باد سرد در روحم

 

از سر تا پا شروع به وزیدن می کند

 

و آنگاه آخرین نفس از لبم فرار می کند

 

وقت رفتن است و من باید بروم

 

این درست است ولی خیلی دیر است

 

می گویند هر روحی یک زمانی دارد 

 

وقتی که باید هسته جسم را ترک کند

 

و با سرنوشت ابدی خود روبرو شود

 

به حرفهایی که می زنم توجه کن

 

چه کسی می داند آیا فردا نیز می تواند روز تو باشد

 

پایانش یا جهنم یا بهشت است

 

الآن تصمیم بگیر

 

به وقت دیگری موکول نکن

 

آه ای خدای من نمی توانم ببینم

 

چشمانم کور شده اند، آیا من هنوز من هستم ؟!

 

یا روحم گمراه شده است

 

و مجبور به پرداخت یک بهای بی ارزش

 

غبار افسوس ، همه ما برمیگردیم

 

ممکن است کسانی خوش باشند و خوشی کنند

 

 در حالیکه دیگران می سوزند

 

فقط اگر می توانستم آنرا از قبل بدانم

 

فاصله ی من با مرگ کمتر می شود و نوبت من می شود

 

و حا لا در حالیکه مرا در زیر کلوخ چمنی

 

با سابقه ی مائوس کننده ام قرار می دهند

 

آنا ن گریه میکنند   نمی دانند گریه ی من شدید تر است

 

زیرا آنان به خانه هایشان می روند و این منم که باید

 

با خدای خود روبرو شوم

 

به حرفهایی که می زنم توجه کن

 

چه کسی می داند آیا فردا نیز می تواند روز تو باشد

 

پایانش یا جهنم یا بهشت است

 

الآن تصمیم بگیر

 

به وقت دیگری موکول نکن...........

 

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

خزان و زمستان می روند و بهار می اید.

خزانی که برگهای زرد و نارنجی آن نشانی از غروب دلگیر خورشید را به همراه دارد.خزانی که درختانش لباسی ماتم گونه به تن دارند و

خش خش برگهای آن لذت آدمی را از قدم نهادن بر رویشان بر

می انگیزد،خزانی که هیچ وقت رسم جدایی برگ های خشکیده را از شاخه های درختان فراموش نمی کند.

زمستان، زمستانی که سپیدی را به همراه دارد، زمستانی که در روزهای برفی، دانه های سردآن شاخه های درختان را همچون به بیدی که از باد میلرزد، می لرزاند. زمستانی که آسمان روزهای برفی آن دلگیر است.

این زمستان که بعد از خزان می آید و درختان را می لرزاند و بال پرندگان را پر از برف می کند و آسمان را دلگیر .

ولی این زمستان در اوج سرمای خود نمی تواند دل آدمی را بلرزاند

و گرما ی وجودش را به سرما تبدیل کند . دل انسان در اوج سرمای

زمستان می تواند با یکی شدن ،گرمای تابستان را داشته باشد .

بهار ،بهاری که خزان و زمستان را پشت سر گذاشته و زندگی دوباره

را به ارمغان می آورد ، بهاری که در آن از کوچکترین بذر گل در باغچه تا بزرگترین گیاهان همه امید به جوانه زدن و شکفتن دارند .

بهاری که تمام طبیعت را با رنگ های زیبای خود می آراید .

سبزی دشتهایش ،سرخی گل هایش و هوای مطبوع و آسمان لاجوردینش

به همه می فهماند که زیبایی های طبیعت همه مخلوق خداوند هستند.

بهار با آمدنش دل گرفته ی آسمان را با پرتو طلایی خورشید گرم می کند.

طبیعت بهار همانند جزیره ی سبزی است که زمستان در قایقی پارو زنان

در حال دور شدن از آن است و درختان و شکوفه ها و گل های بهاری

در حال نزدیک شدن به جزیره ی بهار زندگیشان هستند.

 

 

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

تناقضات عصر حاضر

 

امروزه ما خانه های بزرگتر و خانواده های کوچکتری داریم ،

 

 تسهیلات بیشتری داریم ولی وقت کمتر

 

ما رتبه های بالاتری داریم، اما عقل سلیم کمتر،

 

 دانش بیشتری داریم ولی قضاوت کمتر

 

ما تخصص های بیشتری داریم، اما مشکلات بیشتر،

 

 داروهای بیشتر، اما سلامتی کمتر

 

ما خیلی بی پرواتر هستیم، کمتر می خندیم،

 

 سریع رانندگی می کنیم، زود عصبانی می شویم،

 

تا دیر وقت بیدار هستیم، با خستگی زیاد از خواب بیدار می شویم،

 

 خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب تلویزیون نگاه می کنیم،

 

 و به ندرت دعا می کنیم.

 

ما دارایی خود را افزایش می دهیم،

 

 اما ارزش   خـــودمان را کاهش می دهیم

 

. ما زیاد حرف میزنیم، خیلی کم عاشق می شویم،

 

 و خیلی دروغ می گوییم.

 

ما یاد گرفته ایم چگونه امرار و معاش کنیم نه اینکه زندگی کنیم.

 

 ما سالها را به زندگیمان افزودیم نه زندگی را به سالهایمان.

 

ما ساختمانهای بلند تر داریم، اما مقاومت پایین تر،

 

 بزرگراه های پهن تر، اما دید تنگ تر      

 

بیشتر خرج می کنیم، اما کمتر داریم.

 

بیشتر خرید می کنیم، اما کمتر لذت می بریم.

 

ما در تمام راه رفتن به ماه بودیم و برگشتیم،

 

 اما برای عبور از خیابان ،برای ملاقات همسایه جدید مشکل

 

داریم.

 

ما فضای خارجی را فتح کرده ایم اما فضای داخلی را نه،

 

 ما اتم را شکستیم، اما غرورمان را نه

 

ما بیشتر نوشتیم، اما کمتر یاد گرفتیم،

 

 بیشتر نقشه کشیدیم، اما کمتر انجام دادیم.

 

ما یاد گرفتیم که عجله کنیم، اما نه صبر،

 

ما درآمد بالاتری داریم، اما اخلاقی پایین تر

 

ما کامپیوتر های بیشتری ساختیم تا اطلاعات بیشتری را نگه

 

داریم،

 

 کپی های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داشته

 

باشیم.

 

 در کمیت طولانی هستیم ولی در کیفیت کوتاه.

 

اینها زمانه غذاهای سریع هستند اما هضم آرامتر،

 

 مردان بلندتر و شخصیت کوتاهتر،

 

سود گزافترو نسبت کم تر

 

وقت فراقت بیشتر و تفریح کمتر،

 

 انواع بیشتر غذاها، اما تقویت کمتر، 2

 

درآمد، اما جدایی بیشتر،

 

 خانه های خیالی، اما منازل شکسته

 

برای این هست که پیشنهاد می کنم

 

 که مثل امروز هیچ چیز رو برای یه موقع خاص نگاه ندار،

 

 برای اینکه هر روز که زندگی میکنی یه موقعیت خاص هست.

 

برای دانش تحقیق کن، بیشتر بخوان،

 

 روی ایوان جلویی بنشین و از

 

منظره بدون توجه کردن به احتیاجاتت تعریف کن.

 

زمان بیشتری را صرف خانواده و دوستانت کن،

 

 بیشتر غذاهای مورد علاقه ات را بخور،

 

 و از جاهایی که دوست داری دیدن کن.

 

زندگی زنجیره ای از لذت هاست، نه فقط نجات از مرگ.

 

از جام شراب بلورینت استفاده کن،

 

 بهترین عطرت را نگاه ندار و هر زمانی که احساس میکنی

 

 میخواهی از آن استفاده کن.

 

از دایره لغاتت عباراتی مثل ”یکی از این روزها“ و ”یکروزی“

 

 را حذف کن.

 

 نامه ای بنویس که ما به یکی از این روزها فکر می کنیم.

 

بیا به خانواده و دوستامون بگوییم چقدر دوستشان داریم.

 

 و چیزهایی را که در زندگیمان لبخند و لذت

 

 ایجاد می کند به تاخیر نیندازیم.

 

هر روز، هر ساعت،هر دقیقه خاص است.

 

 و تو نخواهی دانست که گذشته تو خواهد شد.

 

اگر خیلی سرتان شلوغ است

 

 تا زمانی را صرف فرستادن این نامه به

 

کسی که دوست دارید بکنید،

 

 و یا به خود بگویید یکی از این روزها خواهم

 

فرستاد، ممکن است دیگر اینجا نباشید تا بتوانید آن را بفرستید.

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

يکي داشت ويکي نداشت  

 

اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من

                 

                 يکي خواست و يکي نخواست

 

اوني که خواست توبودي و اونيکه بي تو بي تو بودن رونخواست من

                  

                   يکي آورد و يکي مياورد

 

اوني که آورد تو بودي و اوني که بجز تو به هيچکي ايمان نياورد من

                  

                 يکي موند و يکي نموند

 

اوني که موند تو بودي و اوني که بي تو نمي تونست بمونه من

                   

                  يکي رفت و يکي نرفت

 

اوني که رفت تو بودي و اوني که بخاطر توتو قلب هيچکي نرفت من

 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با

 

همه زیبائی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد

 

جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی، گرم عیش و نوش

 

می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این

 

بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران

 

لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود

 

معشوق پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این عالم

 

سوز مردم کش، بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه

 

می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم

 

عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد، گردش این چرخ را وارونه

 

بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و

 

تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد، و گرنه من بجای او چو بودم،

 

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!

" عجب صبری خدا دارد"

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

___*###########*
__*##############
__################
_##################_________*#####*
__##################_____*###### ###*
__##################___*######## ##*
___#################*_########### ##*
____############################# ##*
______########################### ##*
_______########################## ##*
________###########################*
__________########################*
___________*####################*
____________*#################*
_____________*##############*
_______________############* براي شما
________________#########*
________________*#######*
_________________#####*
__________________###*
__________________##*
+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند

 

ديه اش نصف ديه توست و مجازات

زنايش با تو برابر

 

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار

همسرهستي...

 

براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه

لازم است ولي تو هر زماني بخواهي


به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج

كني!

 

در محبسي به نام بكارت زنداني است

و تو


او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي

شوي


او مي زايد و تو براي فرزندش نام

انتخاب مي كني

او درد مي كشد و تو نگراني كه

كودك دختر نباشد.

او بي خوابي مي كشد و تو خواب

حوريان بهشتي را مي بيني

 

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند

نام پدر....

و هر روز او متولد ميشود؛

 

عاشق مي شود   

 

مادر مي شود        

پير مي شود و  ميميرد


وقرن هاست كه او


عشق مي كارد و كينه درو مي كند

 

چرا كه در چين و شيارهاي صورت

مردش به جاي گذشت زمان

جواني بر باد رفته اش را مي بيند

 

و در قدم هاي لرزان مردش ، گام

هاي شتابزده جواني براي رفتن

 

و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه

اي را به ياد مي اورد كه تهي از

دل بوده

و پيري مرد

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده

مي كند...

 

و اينها همه كينه است كه كاشته مي

شود در قلب مالامال از درد.

خداوندا تو ميداني که انسان بودن

و ماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است

و از احساس سر شار است

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

به كسي دل نبند چون به تو دل نمي بندد ، خودت را به كسي نباز چون

 

 

به زندگي در دنيا مي بازي ، با خودت بازي نكن كه در اين بازي بازنده

 

 

مي شوي .  برايش نامه ننويس چون نه برايت مي نويسد نه به تو فكر

 

 

مي كند ، به يادش نباش كه به يادت نيست و با او نمان كه با تو نمي

 

 

ماند . بي او نمير كه تو را ميميراند و خود نميميرد ، برايش دادوفغان

 

 

راه نينداز كه آن سر دنيا براي خود عروسي به پا مي كند . خانه دلت را

 

 

برايش باز نكن كه مهمان دو روزه ات مي شود و مي رود . نگذار زير

 

 

سايه وجودت ، زير سايه نگاهت مامن گزيند كه زيركانه با تبر از ريشه

 

 

تو را قطع مي كند . جام وجودت را در دستانش قرار نده که چند پیاله

 

 

شراب مستانه از وجودت مي خورد و جام را مي شكند !!!  به او بها نده

 

 

كه براي وجودت بهائي قائل نمي شود ، به او رو نده كه از سر و كولت

 

 

بالا مي رود و با وجودت بازي مي كند .  اصلاً با او نباش ، بهترين راه

 

 

ممكن همين است كه بي او باشي  ، بي او سپري كن ، بي او نفس بكش

 

 

، بي او بمان ، بي او بي وجود آزار دهنده او آزاد باش .....

+ راز دلمو نوشتم در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط حدیث  |