تبليغاتX
حدیث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........

 

دیره دیگه دیره  اون که میخوامش داره میره

 

دیره داره میره دل نازک من میشکنه میره

 

ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمی کردم نمونه

 

خیال میکردم نگفته هامو از توی چشام میخونه

 

بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمی کردم کم بیارم

 

فکر نمی کردم اینقدر راحت قلبمو پیشش جا بذارم

 

دیره دیگه دیره اون که میخوامش داره میره

 

دیره داره میره دل نازک من میشکنه میره

 

وقتی دوری وقتی که نزدیک  وقتی که روشن انگاری تاریک

 

وقتی بودنت حکم نبودنه    وقتی موندنت حکم نموندنه

 

اینقدر دیدن مثل ندیدنه       اینقدر بودن مثل بریدنه

 

اینقدر داشتن مثل نداشتنه     اینقدر خواستن مثل نخواستنه

 

ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمی کردم نمونه

 

خیال میکردم نگفته هامو از توی چشام میخونه

 

بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمی کردم کم بیارم

 

فکر نمی کردم اینقدر راحت قلبمو پیشش جا بذارم

 

دیره دیگه دیره اون که میخوامش داره میره

 

دیره داره میره دل نازک من میشکنه میره

 

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

قفسی باید ساخت

 

هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست،

 

با پرستو ها ،

 

و کبوترها

 

همه را باید یک جا به قفس انداخت

 

روزگاریست که پرواز کبوتر ها در فضا ممنوع است

 

که چرا

 

به حریم حرم جت ها خصمانه تجاوز شده است

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

کاش میدانستم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

 

آه،وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی

 

بال مژگان بلندت را می خوابانی

 

آه ،وقتی که تو چشمانت ،آن جام لبالب از جاندارو را

 

سوی این تشنه ی جان سوخته ،میگردانی

 

موج موسیقی عشق از دلم می گذرد

 

روح گلرنگ شراب در تنم میگردد

 

دست ویرانگر شوق پرپرم میکند،ای غنچه ی رنگین !پرپر!

 

من در آن لحظه ،که چشم تو به من مینگرد

 

برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد

 

رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز!

 

نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر

 

اهتزاز ابدیت را می بینم

 

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

 

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست

 

کاش میگفتی چیست

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .

 

كسي رو كه مياي دوست داشته باشي

 

و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .

 

بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست

 

و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .

 

ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..

 

و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه

 

تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري

 

و اون ميره با يكي ديگه ......

 

اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

        

      درست است که روزی  فراموش میکنی

 

 

و روز دیگر فراموش میشوی

 

                                                     اما بدان فراموش شدگان

 

   

هیچ گاه فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند

 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

گريه کن... گريه قشنگه

 

گريه سهم دل تنگه

 

گريه کن گريه غروره ...مرحم اين راه دوره

 

سر بده آواز حق حق ...خالي کن دلي که تنگه

 

گريه کن گريه قشنگه ...گريه سهم دل تنگه

 

گريه کن گريه قشنگه

 

بزار پروانه احساس ...دلتو بغل بگيره

 

بغض کهنه رو رها کن ...تا دلت نفس بگيره

 

نکنه تنها بموني ...دل به غصه ها بدوزي

 

تو بشي مثل ستاره ...تو دل شبا بسوزي

 

گريه کن گريه قشنگه ...گريه سهم دل تنگه

 

گريه کن... گريه قشنگه

 

گريه سهم دل تنگه

 

گريه کن گريه غروره ...مرحم اين راه دوره

 

سر بده آواز حق حق ...خالي کن دلي که تنگه

 

گريه کن گريه قشنگه ...گريه سهم دل تنگه

 

گريه کن گريه قشنگه...قشنگه...قشنگه...

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

آبي دريا غدقن

شوق تماشا غدقن

عشق هر دو ماهي غدقن

با هم و تنها غدقن

براي عشق تازه اجازه بي اجازه

براي خواب تازه اجازه بي اجازه

پچ پچ و نجوا غدقن

رقص سايه ها غدقن

كشفه بوسه بي هوا

بي مغز و رويا غدقن

براي خواب تازه اجازه بي اجازه

در اين غروب خانگي

بگو هر چي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگو زنده باد زندگي

براي شعر تازه اجازه بي اجازه

از تو نوشتن غدقن

گلايه كردن غدقن

عطر خوش زن غدقن

تو قدقن من غدقن

براي روز تازه اجازه بي اجازه

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

نازیلا جون منو به  یه بازی دعوت کرد.

 

(خاطرات دوران دانشجویی)

 

بازیه ترس ها،آرزوها ،بهترین ها و بدترین ها

 

 که من خودم خوشم اومد و این کا ر رو انجام دادم.

 

ترس:

 

1-من اول از همه از مار میترسم

 

 و کلیه ی حیوانات وحشتناک

 

(مانند سوسک،خفاش.....)

 

2-یکی از کسانی رو که خیلی دوست دارم

 

 از دست بدم و یا ببینم

 

دچار مشکل شده

 

3-از این که اگر با ماشین یه روزی جایی بریم

 

 و با ماشین تصادف کنم و بمیرم

 

4-زلزله;

 

این که تمام زحمت های آدم در کمتر از یک دقیقه نابود بشه

 

5-از اینم می ترسیدم که id عزیزم (marlik17)

 

 رو یه روز هک کنن که نامردا بلاخره این کار رو کردن

 

 که من بخشیدم ولی واگذار میکنم به خدا

 

فعلا دیگه چیزی یادم نمی یاد

 

آرزو:

 

از اونجایی که آرزو بر جوانان عیب نیست

 

من خیلی آرزو دارم

 

ولی به خاطر کمبود توان و وقت همشون رو نمیگم :

 

1-همه مردم سالم باشن و هیچکس مریض نباشه.

 

2-کنکور قبول بشم

 

 و زود تر یه مدرک دهن پر کن بگیرم و دهن همه رو ببندم

 

3-آرزو دارم تو گوش یکی محکم فوت کنم

 

 دلم میخواد بدونم چه حسی داره

 

4-یه روزی شادمهر رو ببینم

 

 و بهش بگم چقدر قشنگ میخونه

 

5-ساعت برنارد رو داشته باشم

 

(قابل توجه کسانی که فیلم رو ندیدن

 

 ساعتی که زمان رو واسه همه جز خود آدم نگه میدارم )

 

6-یا کسی نتونه تقلب کنه یا

 

اگر این کار انجام میشه همه تقلب کنن

 

(مایی که مثه بعضی چیزا درس میخونیم ،حقمون ضایع نشه)

 

7-اینم بگم دیگه نمی گم....

 

همه جا امکان چت کردن باشه تو ماشین ...با موبایل

 

 (که در کشورهای خارجی امکان پذیره ولی ما نمی تونیم)

 

8-تو خواب بمیرم.

 

9-و.........................

 

بهترین ها:

 

1- دانشگاه قبول شدن خواهرم .که خیلی خوشحالم کرد.

 

2-روزی که دختر عموی خوشگلم ملیکا  بدنیا اومد

 

الهی قربون اون لپای خوشگلش  برم

 

3-روزی که مامانم حالش خوب شد.

 

دیگه ذهنم یاری نمی کنه.

 

بدترین ها:

 

1-روزی که با ماشین تصادف کردیم

 

ولی خدا رحم کرد فقط ماشین آسیب دید .

 

2-روزی که فهمیدم مامانم باید عمل کنه

 

فکر کن وسط مطهری اشک داره از چشمام پایین میاد

 

3-روزی که idعزیزم هک شد.

 

4-امسال که باید تابستون عزیزم رو برم مدرسه

 

(تجدید نمیشم بابا ..واسه پیش دانشگاهی )
+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

طرفدارهای شادمهر  بجنبین

رای رای رای به شادمهر عزیز

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

بابا به چه زبونی بگم دوست دارم!

 

 

01) English : I Love You

 

02) Persian : Tora doost daram

 

03) Italian : Ti amo

 

04) German : Ich liebe Dich

 

05) Turkish : Seni Seviyurum

 

06) French : Je t'aime

 

07) Greek : S'ayapo

 

08) Spanish : Te quiero

 

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

 

10) Arabic : Ana Behibak

 

11) Iranian : Man doosat daram

 

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

 

13) Yugoslavian : Ya te volim

 

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

 

15) Russian : Ya vas liubliu

 

16) Romanian : Te iu besc

 

17) Vietnamese : Em ye^u anh

 

18) Ukrainian : Ja tebe koKHAju

 

19) Tunisian : Ha eh bak

 

20) Syrian/lebanese : Bhebbek

 

21) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني

 برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...

گفتم اگه بارون نيامد چي؟

 گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...

گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنها م نزار

  گفتي به چشم ..

حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........

تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي

 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

پاشنهء كفش فرارو ور كشيد

آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت

حيووني تازگي آدم شده بود

به سرش هواي حوٌا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد

نامهء فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خيلي براش كهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هواي تازه دلش ميخواست ولي

آخرش توي غبارا زد و رفت

دنبال كليد خوشبختي مي گشت

خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت

حيووني تازگي آدم شده بود

به سرش هواي حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد

نامهء فرداها رو تا زد و رفت

حيووني تازگي آدم شده بود

به سرش هواي حوا زد و رفت

به سرش هواي حوا زد و رفت

 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

دوست داشته باش

به مثابه اميد به باران

به نگاه درختي در پي برگهاي خزاني اش

كه رفتنش را باور دارد به اميد روز پر شكوه بازگشت

به نيازمندي علفهاي جنگلي به شبنم پر مهربهاري

كه از نهانخانه افلاك پر رمز و رازش فرو افتد

به ترنم آغاز وسوسه لبخند

در اوج دنياي پر تلاطم احساس

كه مي نشاند دلم را بر سفره پر عطوفت دنياي بادبادكهاي فصل پائيزي....


دوستي داشته باش

به استواري فريادهاي شب خيز تندر بر سر عالم خاموش تاريكي

به لطافت شكوفه معطر بهاري

كه دلش براي آغاز مي تپد و فرياد مي زند

به ژرفي سكوت پر رمز و راز دريايي در پس تلاطم معنادارش

به عطوفت تبسم پر احساس مادرانه

در شوق تقلاي كودكي ام در راه قدم برداشتن

به سرسبزي سرود عاشقانه احساس

بر پيكره وجود در اوان تحول آفرينش...


دوستم داشته باش

به پاكي اشك شوق ديدار دوباره

به زلالي احساس با هم بودن

كه شاديهاي رنگ بودنم را با تو قسمت مي كند

به سرمستي نواي عاشقي

كه حجاب ظلمت دروني را ازديده تنهايي ام برمي كشد

به يگانگي وجودي نازنين در فضاي پر احساس الوهيت

به صلابت نگاه سبز مترنم از شادي دوباره

كه شوق ماندن را در درونم زنده ميكند...


دوستت دارم

به فراخي افقهاي پيموده در زير پاهاي آزرده ام

در مسير گامهاي نا پيموده وصال

به دل نشيني آواي طنين انداز عشق بر آينه ركودم

به سبك بالي خيالي معطر در آسمان عواطف بيكرانم

به شكوه فرجام شيرين فرزانگي

در تضاد خواستهاي كودكي

كه پاكي اش حسرت توبه را در جانم زنده مي كند

به سادگي يك كلام:

دوستت دارم...!

 

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمی زنم

 

اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم

 

کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خواد

 

کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام

 

تو زندگیم یه دنیایی  یه کابوسم تو رویایی

 

یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی

 

از این گریه چه میدونی  نه دردمی نه درمونی

 

به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی

 

تو زندگیم  یه دنیایی

 

یه کابوسم  تو رویایی

 

یه پاییزم     تو بهاری

 

من یه مرداب  تو دریایی

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمی زنم

 

اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط حدیث  |