تبليغاتX
حدیث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تو را به جای همه ی روزگارانی که می زیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود

 

و برای خاطر نخستین گلها

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.

 

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم ، دوست می دارم.

 

سپیده که سر نزد در این بیشه زار خزانزده

 

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه که در بهار بوئیدم

 

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز....

 

+ راز دلمو نوشتم در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

...شب از جنگل شعله ها می گذشت ،

 

حریق خزان بود و تاراج باد

 

من آهسته در دود شب رو نهفتم

 

و در گوش برگی که خاموش خاموش میسوخت

 

گفتم : مسوز این چنین گرم در خود مسوز

 

 مپیچ این چنین گرم در خود مپیچ

 

که گر دست بیداد گر تقدیر کور

 

تو را می دواند به دنبال باد

 

مرا می دواند به دنبال هیچ.

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

بی تو این روزای روشن واسه من تاریک تاریک

                  

وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره

 

از همون روزی که رفتی دل به هیچکسی ندادم

                   

فکر میکردم میرسی یه روز تو بی کسیم به دادم

 

گفتنت لحظه ی آخر واسه من هنوز سوال

                   

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیال

 

لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه

                  

هیچکی مثل من بلد نیست قدر چشمات و بدونه

 

رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده

                 

 بی وفایی هات هنوزم تو رو از دلم نرونده

 

چشم به راه تو میمونم تا که برگردی دوباره

                  

میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

 

گفتنت لحظه ی آخر واسه من هنوز سوال

                 

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیال

 

لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه

                 

هیچکی مثل تو بلد نیست دلم رو بسوزونه

 

تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو میمونم

                

تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم

 

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار

                 

با چشای خیس و گریون من میگم خدا نگه دار

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

                     

                      من براي سال ها مينويسم....

 

               سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.....

 

     افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود....

 

هميشه يكي بود يكي نبود....

 

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

 

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

 


 

+ راز دلمو نوشتم در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

نذار باور کنم تنهایی تنهام

 

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

 

می خوام از خوابی که لحظه اش یه سال

 

برای دیدن روی تو پا شم

 

اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

 

همه دنیا بیاد و تو نباشی دلم دق میکنه با این همه درد

 

تموم زندگیم و زیر و رو کن که بی تو دلخوشی هاموهم گناهه

 

خودت با ش و منو دیوانگی هام

 

فقط با تو دل من رو به راه

 

بذار باور کنم اینو که با عشق

 

حقیقت میشه تو افسانه باشه

 

میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیوانه باشه

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 15 تیر1386ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

زندگي يادم داد آسمان آبي نيست

 

ليلي قصه ي ما جز به هوا راضي نيست

 

زندگي يادم داد

 

دوستت ميدارم پوچ ترين جمله ي هيچستان است

 

پنجره    بارش باران    واژه

 

از نگاه کهن رنگ و ريا رقصان است

 

من به رد غزلي ساده ولي ناب

 

در اين دفتر خط دار ولي پاک

 

چنان مشکوکم

 

که بگويند خدا اشک ز چشمان غريبان چيدست

 

من به اين عشق که صد رنگ به خود ميبيند مشکوکم

 

من به جرم دو سه خط شعر

 

که دم ميزند از پاک ترين لحظه ي برخورد نگاه دو جوان  محکومم

 

من به منفور ترين جمله ي عالم

 

آري:دوستت ميدارم      مصلوبم

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 15 تیر1386ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

یادت هست آن روز های بهاری را،

 

شاخه گل سرخی را برایت هدیه آوردم

 

گفتم می خواهم آن را در گوشه ای از قلبت بکارم

 

خواستی بگیریش.اما به یاد داری چه شد؟

 

همان وقت بادی آمد

 

و تمام گلبرگهای آن گل را با خود برد

 

و من نگران از پرپر شدن گل عشقم

 

به دنبال تک تک گلبرگها به این سو و آن سو شتافتم

 

و دیدی چه شد

 

وقتی همه ی آن را یافتم خوشحال به سوی تو آمدم

 

ولی.........

 

ولی هرگز تو را نیافتم

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 15 تیر1386ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

میگی هنوز تو فکرمی

 

بعضی شبا خواب نداری

 

میگن با یکی دیدنت

 

میگن خیلی دوسش داری

 

میگی مگه میشه منو یه روز فراموش بکنی

 

میگن به هر چی اون بگه بدون شک گوش میکنی

 

گوشی رو بر میداری و چند وقت یه بار زنگ میزنی

 

چند وقت یه بار به آرزو به رویاهام رنگ میزنی

 

بعدش شلوغ میشه سرت

 

یهو میگی باید بری

 

خوب میدونم تو زندگیم

 

خیلی باشی مسافری

 

خیلی ممنون که میپرسی حالمو

 

خیلی ممنون خیلی ممنون

 

نگرانی واسه من خیلی ممنون

 

خیلی ممنون خیلی ممنون

 

که میخوای بدونی با کیم ؟کجام؟

 

خیلی ممنون پس چرا دلت نمی سوزه واسه سادگیام

 

خیلی ممنون خیلی ممنون

 

گوشی رو بر میداری و چند وقت یه بار زنگ میزنی

 

چند وقت یه بار به آرزو به رویاهام رنگ میزنی

 

بعدش میگی  شاید باید از هم دور بمونیم

 

میگی باید سعی بکنیم سخته ولی ما میتونیم

 

اونی که اومد یه روز از آسمون نیستی تو

 

اونی که میخواست منو تا پای جون نیستی تو

 

اونی که بهشت و آورد رو زمین

 

 و نوشت که فقط منو میخواست همین

 

نداشت تو حرفاش حتی یه نقطه چین

 

نیستی تو نه نیستی

 

خیلی ممنون که میپرسی حالمو

 

خیلی ممنون نگرانی واسه من

 

خیلی ممنون خیلی ممنون

 

که میخوای بدونی با کیم ؟کجام؟

 

خیلی ممنون پس چرا دلت نمی سوزه واسه سادگیام

 

خیلی ممنون خیلی ممنون

 

+ راز دلمو نوشتم در  شنبه 9 تیر1386ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

خیلی وقت که ندیدمت گلم

 

بی قرارم تا ببینمت گلم

 

تو سکوت پشت این پنجرها

 

موندگارم تا ببینمت گلم

 

پیشکش نگاه تو قلب من

 

یاد حرفات منو آتیش میزنه

 

همه هستیم به فدای تو گلم

 

با تو بودن تنها خواهش من

 

کاشکی پرنده ای بودم

 

پر می زدم رو بو متون

 

شاید یه روز پنجرها رو وا کنی

 

آبم بدی دونم بدی

 

عشق و خودت یادم بدی

 

شاید یه روز اسم منو صدا کنی

 

گریه هام  مرهم دردای من

 

بی صداست به عشق فریاد شدن

 

این پرنده ی اسیر بی صدا

 

داره اسم تو رو فریاد می زنه

 

نفسای آخر آه ای خدا

 

دل من جون داره می ده بی صدا

 

من می خوام یه بار دیگه ببینمش

 

تا بپرسم که چرا رفته چرا

 

کاشکی پرنده ای بودم

 

پر می زدم رو بو متون

 

شاید یه روز پنجرها رو وا کنی

 

آبم بدی دونم بدی

 

عشق و خودت یادم بدی

 

 شاید یه روز اسم منو صدا کنی

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 8 تیر1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته

 

جهاني که هر انساني تو اون خوشبخته خوشبخته

 

جهاني که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست

 

جواب هم‌صدايي‌ها پليس ضدشورش نيست

 

نه بمب‌هسته‌اي داره نه بمب‌افکن نه خمپاره

 

ديگه هيچ بچه‌اي پاشو روي مين جا نمي‌زاره

 

همه آزاده آزادن، همه بي‌درده بي‌دردن

 

تو روزنامه نمي‌خوني نهنگا خودکشي کردن

 

جهاني رو تصور کن بدون نفرت و باروت

 

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

 

جهاني رو تصور کن پر از لبخند و آزادي

 

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادي

 

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه

 

اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

 

تصور کن جهاني رو که توش زندان يه افسانه‌ست

 

تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش‌بس!

 

کسي آقاي عالم نيست، برابر باهمن مردم

 

ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه‌ي گندم

 

بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا

 

تصور کن تو ميتوني بشي تعبير اين رويا

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 8 تیر1386ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

دستانم سرد است .

 

از سرما مي لرزد اما...

 

چه كسي باور مي كند ؟؟؟؟

 

كاش مي دانستم دلتنگي كجاي اين قلب را تسخير مي كند تا بر آن پرده

 

سياهي كشم ...صدايش را خاموش كنم و او را از خود جدا .

 

باور نمي كنم .

 

باور نمي كنم .

 

باور نمی کنم که دلتنگ باشم

 

سرد است اما باز هم دل به شلاق هاي آسمان مي سپارم .

 

صورتم را رو به سوي آسمان مي برم . به چشمهاي سرخ رنگش خيره

 

مي شوم .

 

اشك هايش بر چشمانم مي نشيند .

 

 

هر معلولي علتي دارد اما چرا براي معلول سرماي بدنم علتي نميابم ؟

 

هر عملي عكس العملي دارد اگر من به تو مي انديشم تو نيز بايد...

 

نه، بايدي در كار نيست 

 

اصلا چه اهميتي دارد

 

خسته ام .

 

خسته از فكر پرواز .

 

واگر بالاخره نتوانم پرواز كنم چه؟

 

شانه هايم را به علامت بي اهميتي بالا مي اندازم

 

به خود مي گويم چقدر همه چيز بي معني است.

 

عده اي مي دوند ، عده اي مي نشينند ، گروهي مي خندند ، گروهي مي

 

 گريند ...اما چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

از اين همه فكر هاي در هم خسته ام

 

چه غريب است كه روزي چشم باز مي كني و مي بيني همه كساني كه

 

 روزي برايت حكم آشنا داشتند چقدر غريبند.

 

اصلا همه چيز غريب است غريب.

 

دلم مي خواست بالاي قله كوهي بودم و فرياد مي زدم خدايا چرا ؟؟؟؟

 

برگه اي مي گيرم دلم مي خواهد براي كسي بنويسم

 

يك نفر كه بداند ...

 

وقتي به خود مي آيم مي بينم تمام كاغذ پر شده است ...

 

همه جا نوشته شده   چرا و هزاران علامت سوال ديگر

 

 

 

كاش روزي اين نقاب ها از چهره ها برداشته شود .

 

احساس خفقان مي كنم ...ضربان قلبم كند و كند تر مي شود ...

 

چشمانم سنگين مي شود . دلم مي خواهد بخوابم .

 

ندايي مي شنوم كه فرياد مي زند ...نه ...تو نبايد بخوابي ...تو اجازه

 

 نداري بخوابي

 

ولي من مي خواهم بخوابم .

 

خسته ام.

 

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 8 تیر1386ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

 

این همه خواستن دست و بدون حتی نوازش

 

میدونم که خنده دار واسه تو گریه ی دردام

 

میگذری از من و میری اما باز من بر می گردم

 

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

 

پیش همه ی بدی هام چه جوری بازم صبورم

 

میدونم واست سوال که چرا پیشت حقیرم

 

دور میشی من و نبینی باز سراغت و میگیرم

 

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

 

وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم

 

میدونی واسه چی از تو وقتی میبینم و میخندم

 

تا نبینی گریه هامو هر در چشمامو میبند م

 

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

 

میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام

 

میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیا رو گشتی

 

من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی

 

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط حدیث  |