تبليغاتX
حدیث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........

 

الهی که شفا پیدا کنی تو

 

واسه دردات دوا پید ا کنی تو

 

تو این دنیا که بی وفا یی رسمه

 

رفیق باوفا پیدا کنی تو

 

عمرا تموم دنیا رو بگردی

 

مثه من عاشقی پیدا کنی تو

 

نرو افسانه ی من نا تمومه

 

بدون اگه بری کارم تمومه

 

بهت گفتم بیا دنیای من باش

 

کنارت حتی مردن آرزومه

 

شنیدم تو دلت انگار میگفتی

 

که عاشقی کجاست؟وفا کدومه ؟

 

میخوام به سردی شبهام بخندم

 

میخوام به پوچی فردام بخندم

 

وقتی میبینمت با دیگرونی

 

تو اوج گریه هام میخوام بخندم

 

میخوام داد بزنم تنها ی تنهام

 

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

 

منم تو شهر غم زندونی تو

 

غم و غصه ی دل ارزونی تو

 

نگو دوست دارم به یه غریبه

 

میشه اون مثه من زندونی تو

 

رسیده اون شبی که تو میخواستی

 

چه بد آخر مهمونی تو

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط حدیث  | 

 

به هر دری که زدم سری شکسته شد

 

به هر جا که سر زدم دری بسته شد

 

نه دگر در زنم به سری

 

نه دگر سر زنم به دری

 

که روح دربه درم از سر و در زدن خسته شد

 

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

به دل گرفته ی من سوگند نخور

 

اینجا هیچ چیز برای صداقت تو پیدا نمی شود

 

اینجا تا ریک شده از بی چراغی تو

 

مرا به دنبال بی صدایی خود نکشان

 

دیگر نمی آید دلم ،نه اینکه نمی تواند  دیگر نمی خواهد

 

باور نمی کنی دلم غروب می خواهد

 

غروب کن و خورشیدت را هم با خودت ببر

 

به انتظار طلوع نمان

 

من خود طلوعی دیگر در پیش دارم

 

عاقبت پرواز خواهم کرد

 

به دل گرفته ام سو گند

 

به دل گرفته ام سو گند

 

+ راز دلمو نوشتم در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

 

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

 

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه  رفتنت ساد ه است

 

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

 

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

 

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

خداحافظ..........خداحافظ............همین حالا

 

+ راز دلمو نوشتم در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

 

نمی توانم به ابر ها دست بزنم ،به خورشید نرسیده ام

 

هیچگاه  کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام

 

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

 

انگار من آن نیستم که تو می خواهی

 

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

 

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم

 

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم

 

برای یافتن آنچه در رویا ها در پی آنی ،کاری از من بر نمی آید

 

می گویی آغوشت باز است

 

اما خدا می داند برای چه کسی

 

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم

 

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا

 

 بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

 

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتر بسازد

 

کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

 

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است به سمتی هدایت کند

 

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد

 

اما من نمی توانم...........نمی توانم

 

نمی توانم زمان را به عقب برگردان تا

 

 دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری

 

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم

 

نمی توانم بار دیگر آنچه قرار بود چنان باشد

 

 و اکنون چنان نیست حرف بزنم

 

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت

 

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم

.

.

.

پس با من وداع کن و به پشت سرت هم نگاه نکن

 

هر چند در کنار تو روز های خوشی را پشت سر گذاشتم

 

افسوس من آن نیستم که بتواند با تو سر کند

 

اگر کسی از حال و روز من پرسید ،بگو زمانی  با من بود

 

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید

 

نمی توانم به ابر ها دست بزنم یه به خورشید برسم.

 

 

+ راز دلمو نوشتم در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط حدیث  |