تبليغاتX
حدیث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........

نور را پیمودیم ،دشت طلا را در نوشتیم

 

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم .

 

کنار شن زار،آفتابی سایه بار،ما را نواخت،درنگی کردیم .

 

بر لب رود پهناور رمز رویا ها را سر بریدیم .

 

ابری رسید ما دیده فرو بستیم

 

ظلمت شکافت،زهره را دیدیم،و به ستیغ برآمدیم

 

آذرخشی فرود آمد،و ما را در نیایش فرو دید

 

لرزان گریستیم .خندان،گریستیم.

 

رگباری فرو کوفت :از در همدلی بودیم

 

سیاهی رفت،سر به آبی آسمان سودیم،در خور آسمانها شدیم

 

سایه را به دره رها کردیم ،لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

 

سکوت ما بهم پیوست و ما "ما" شدیم

 

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

 

آفتاب از چهره ی ما ترسید

 

دریافتیم و خنده زدیم

 

نهفتیم و سوختیم

 

هر چه بهم تر ، تنها تر

 

از ستیغ جدا شدیم

 

من به خاک آمدم و بنده شدم

 

تو بالا رفتی و خدا شدی.

 

 

تو بالا رفتی و خدا شدی!؟........

 

 

 

 

................................................................................................

 

 

 

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟   می خوام رگمو بزنم 

تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشگل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

 

 

.................................................................................................................

 

ای کســانی کـــه پـــس از مرگ مـــن مــامـــور دفــــن مـــــن هستید،

می خــــواهـــــم بعـــــد از مــــــرگـــــــم،

تــــابوتـــم را بـــا پــارچـــه ی سیـــاهی بپـوشـانید تــا همه بفهمند کـه زندگــانی مــن سیــاه

بــوده ...

پــــاهـــایم را بیـــــرون بگذاریـــد تـــــا همه بـــدانند کــه پا برهنه زیسته ام ...

دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند دست بسوی کسی دراز کــرده بودم ...

چشمهــــایــــم را بــــاز بگذاریــــد تــا همه بدانند که چشم براه کسی بوده ام ...

و در آخــــر!!!

تکه یخی بــر روی قبرم بگذارید که با اشعه ی خورشید آب شود و به جای مادرم برایم گریه

کند ...

می خــــواهــــم بـــدانم که اولین کسی که به مزارم میاید و آخرین کسیکه مزارم را ترک

 می کند کیست ؟ 

..........................................................................

 

خانه ام بی آتش

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!

من دگر خسته شدم..

راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده  زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟

می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت

جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

من دگر خسته ام از این تب و تاب

........................................................................................................

 

+ راز دلمو نوشتم در  شنبه 21 مهر1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است

 

کسی سر بر نیارد پاسخ گفت و دیدار یاران را

 

نگه جز پیش پا را دید نتواند

 

که ره تاریک و لغزان است

 

و گر دست محبت سوی کسی یازی

 

به اکراه آورد دست ازبغل بیرون

 

که سرما سخت سوزان است

 

نفس کز گرمگاه  سینه می آید برون ،ابری شود تاریک

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

نفس کاینست ،پس دیگر چه داری چشم

 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ..............آی..........

 

دمت گرم و سرت خوش باد

 

سلامم را تو پاسخ گوی ،در بگشای

 

منم من ،میهمان هر شبت،لولی وش  مغشوش

 

منم من سنگ تیپا خورده ای رنجور

 

منم ،من دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور

 

نه از رومم نه از زنگم ،همان بیرنگ،بیرنگم

 

بیا بگشای در،بگشای ،دلتنگم

 

حریفا ،میزبانا،میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد

 

تگرگی نیست ،مرگی نیست

 

حدیثی گر شنیدستی ، قصه ی سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

 

حسابت را کنار جام بگذارم

 

چه می گویی که بی گه شد ،سحر شد،بامداد آمد؟

 

فریبت می دهد ،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

 

حریفا! گوش سرما برده  است این  یادگار سیلی سرد زمستان است

 

و قندیل سپهر تنگ میدان ،مرده یا زنده

 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

 

حریفا! رو چراغ باده را بفروز،که شب با روز یکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

هوا دلگیر،درها بسته ،سرها در گریبان ،دستها پنهان

 

نفسها ابر ،دلها خسته و غمگین

 

درختان اسکلتهای بلور آجین

 

زمین دلمرده ،سقف آسمان کوتاه 

 

غبارآلوده مهر و ماه

 

زمستان است.

 

+ راز دلمو نوشتم در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط حدیث  | 

چشام و می بندم سعی میکنم یادم بره که خورشید چه جوری مسخره ام میکرد

 

یادم بره که جاده چه جوری فراموشم کرد،

 

یادم بره که ماه واسه چی و به چه جرمی از آسمونم کوچ کرد

 

انتظار دستهام دیگه بی معنی شده،سکوتم دردمو نمی فهمه  

 

واژه واژه ی حرفام به پیشواز مرگ احساسم می رن

 

مهربانی من واسه کسی معنــــــــــــــــــــــــــــی نداره

 

چشمام دیگه طاقت ندارن خسته شدن از اینکه اشک همیشه مهمون لحظه هاشون بود

 

غربت لابه لای ثانیه هام سایه انداخته مثل اینکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره

 

توی تک تک رگهای بدنم یه شهِر،یه شهر پر از نفرت آدمهایی مثل خودم

 

خوش به حال پنجره هیچ وقت تنها نیست

 

 چون بارون رو داره که هر وقت دلش گرفت با هاش حرف بزنه

 

اما من چــــــــــــــــی؟!....

 

پاییز عمرم در به در دنبال من میگشت

 

 اما من یه ستاره ای کوچولو داشتم که کلبه ی تاریک قلبم رو روشن کنه

 

امــــــــــــــا حالا چی؟ستاره کوچولوی من رفته

 

و حالا سالهاست که من دارم در به در دنبال همون پاییز می گردم

 

اما پیداش نمیکنم

 

کار من دیگه تموم شده فقط منتظرم بیاد و جنازه ی افکارم رو تحویل بگیره  

 

+ راز دلمو نوشتم در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط حدیث  |