|
دل من یه روز به دریا زد و رفت........
|
چه با شکوه کودکی...زندگی عروسکی
خنده های یواشکی...گریه های دروغکی
سرمشق من اسم تو بود...اسمی مثه جادوی شب
یک اسم از بر کردنی...شعر تماس دست و لب
حادثه ی ساده شدن...شکفتن تو پیش من
دفتر تب کرده ی ما...کاغد مرد و شعر زن
تخته سیاه بی صدا...پر از ترانه های ما
اسم تو شکل قلب من...پای همه جریمه ها
هنوز می خوام از تو بگم...با این دو دست جوهری
بگم که دل ،خط خطی یه...از اون نگاه سرسری
می خوام نترسم سر صف...هنوز می خوام خطر کنم
مثل شبای امتحان...فقط تو رو از بر کنم
چه با شکوه کودکی!

می نویسم،می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تواز حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
می نویسم ،همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ ،به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم ،می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد....
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم ،می نویسم از تو...
تا تن کاغذ من جا دارد.