|
دل من یه روز به دریا زد و رفت........
|
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذ ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که در جاست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست بخند

به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است .
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک
روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا در می آید.
آدم اینجا تنهاست....
و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

حرف من ، حرف خودم نیست
حرف خاکه ، حرف ریشست
حرف دیروز ندیده ، حرف فردا و همیشست
صحبت سکوت سرده ، آدمای توی قابه
حرف این صورتکها نیست ، حرف اون ور نقابه
حرف تردید یه نسله، میون رفتن و موندن
بین خوابیدن تا ظهر یا دم سحر پریدن
یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم
وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم
یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده
چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده
تو بگو اگر که حرفهام ، واسه تو شنیدنی نیست
من امروز و نگاه کن ، دیگه عکسهام دیدنی نیست
حرف آخر رو نمیگم ، تا نگی خوابت پریده
هرکی رو دیوار گوشش ، آخرین حرف رو شنیده