|
دل من یه روز به دریا زد و رفت........
|
آسمان ! دیگر نبار . دیر است که برای کویر کاری کنیم .
کویر به تشنگی خو گرفته ، بهانه باران را نمی گیرد .
کویر به شقایق های خود آموخته که با گرما مانوس شوند .
آنقدر مانوس که چشمه اشک شان خشک شود که مبادا در بی طاقتی هاشان اشکی از شقایقی
بر روی زمین ترک خورده کویر بیفتد و از آن جا شقایقی دیگر بروید.
کویر به جرم هم نفسی با آسمان محکوم به یک تنهایی ابدی شده.
و از آن زمان که کویر محکوم شد آسمان باریدن را آغاز کرد .
از آن زمان که او را از کویر گرفتند.کویر و آسمان هر شب هم آغوش هم بودند و
ستاره ها چراغ این محفل شور و شوق. اما مدتی است که شبها ستاره ها اشتیاقی
برای چشمک زدن ندارند. آسمان دلش گرفته و کویر خسته است از این همه جفای زمانه.
آسمان ! دیگر نبار
تاشقایق ها بمیرند و کویر تنها شود.
بگذار در این خفقان مرگبار روزهای کویر، هیچ نشئه ای از حیات وجود نداشته باشد .
دیگر دیر است که برای کویر کاری کنیم .تولدها خشکیده اند و رمقی برای تازه شدن نیست.
کویر مدتهاست در سکوت و تشنگی محو شده. آسمان ! با باریدن آزارش مده .
پ.ن: گم کرده ام خود را.....ندیده ای مرا؟