تبليغاتX
حدیث راز
دل من یه روز به دریا زد و رفت........
 

آسمان ! دیگر نبار . دیر است که برای کویر کاری کنیم .

 کویر به تشنگی خو گرفته ، بهانه باران را نمی گیرد .

کویر به شقایق های خود آموخته که با گرما مانوس شوند .

 آنقدر مانوس که چشمه اشک شان خشک شود که مبادا در بی طاقتی هاشان اشکی از شقایقی

بر روی زمین ترک خورده کویر بیفتد و از آن جا شقایقی دیگر بروید.

کویر به جرم هم نفسی با آسمان محکوم به یک تنهایی ابدی شده.

و از آن زمان که کویر محکوم شد آسمان باریدن را آغاز کرد .

از آن زمان که او را از کویر گرفتند.کویر و آسمان هر شب هم آغوش هم بودند و

 ستاره ها چراغ این محفل شور و شوق. اما مدتی است که شبها ستاره ها اشتیاقی

 برای چشمک زدن ندارند. آسمان دلش گرفته و کویر خسته است از این همه جفای زمانه.

آسمان ! دیگر نبار

 تاشقایق ها بمیرند و کویر تنها شود.

بگذار در این خفقان مرگبار روزهای کویر، هیچ نشئه ای از حیات وجود نداشته باشد .

دیگر دیر است که برای کویر کاری کنیم .تولدها خشکیده اند و رمقی برای تازه شدن نیست.

کویر مدتهاست در سکوت و تشنگی محو شده. آسمان ! با باریدن آزارش مده .

 

پ.ن: گم کرده ام خود را.....ندیده ای مرا؟

 

+ راز دلمو نوشتم در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط حدیث  |